تبليغاتX
دیدگاه های یک انسان منطقی

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:52 توسط تمدن |


خسروشکیبایی بازیگر تاتر سینما و تلویزیون رخ در خاک کشید و به خاطره ها بیوست.

از زحماتی که برای اعتلای فرهنگ و هنر ایران زمین کشید سباس میگوییم ویاد وخاطرش را زنده نگه می داریم.

روحش شادویادش گرامی

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:56 توسط تمدن |


ghahrman.jpg

شیرمردان پرسپولیس فهرمان شدند

top5ipltable.png

افشین امپراتور به قولش وفــــــاکرد

 

بچه ها متشکریم.بچه ها متشکریم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 توسط تمدن |


 

از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب

..............................................دردمند عشق را دارو بجز دیدار نیست

مهربانان سلام

خیلی خیلی معذرت می خوام از اینکه یک ماهی رو از شما دوستان دور بودم و

نتونستــــم آنطوری که شایسته ی شما نازنینان هست بیام و عرض ادب و ارادت

کنم.خیلی خوشحالم و از همه ی کسانی که برای روز تولدم پیام گذاشتن تشکر میکنم.

می خوام چند کلمه باهاتون حرف بزنم امیدوارم دلتون نگیره.

ببینید دوستان عزیز. من روز تولد و حتی شب تولدم رو جشن گرفتم(جای همه تون سبز بود)

اما می خوام بگم نمیدونم چه ام شده بود که روز تولدم  بیاد مرگ افتادم و حتی یه

 لحظه هم نتونستــــــم ازش فرار کنم.می دونستم یک سال بزرگتر شدم و نسبت

 به پارسال یک سال به مرگ نزدیکتر.تا وقتی که بچه بودم خوب بودغمها راهی به

 درون قلبم نداشتند.از هیچ کس و هیچ چیز دلگیر نمی شدم.امــــــــــا حالا بزرگ شدم .

مسائل مهمی رو باید تو زندگیم حل کنم.مثل ازدواج و خیلی چیزای دیگه.زیاد به این

 مساله فکر نکرده بودم  که بالاخره یه روزی باید ازدواج کنم و زندگی رو با یکی دیگه به

طور مشترک ادامه بدم. اینها به شدت فکر من و مشغول کرده .میدونـــــــــم مشکل

همه ی جوونهاست ولی خوب چه کارش میشه کرد.

نوشته ای که به من حال خویش را بنویس

......................................................نوشتنی نبود حال من بیا و ببیــــن

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:6 توسط تمدن |


 

دوستان گلم سلام

بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب

اول اردیبهشت اتفاقی افتاده که دنیا اصلا تکان نخورد(شاید بعدا تکان بخورد)

همه جمع شده بودند.  دایی ها.  عموها. خاله ها و عمه ها تک و توکی هم

همسایــه ها.یکی می رفت دوتا می آمدند. هم همه ای در گرفته بود.  همه

 منتظر بودند شیرینـــی ونقل ونبات آماده کرده بودند.  تلفن پشت تلفن.همه

ساکت بودند و منتظر.ناگهان صدای گریه ای فضای اتاق و راهرو رابه جنب و

جوشی وصف ناپذیر تبدیل کرد.همه خوشحال بودند. یکی صلوات فرستـاد و

همه جواب دادند.

بله .بالاخره انتظار به پایان رسید و کودکی پا به عرصه ی گیتی نهـاد. دود و

بوی اسپند همــه جا را پر کرده بود. خلاصه کودکی به دنیا آمده بود که همه

آینده ای درخشان را برایش متصور بودند.

آن کودک کم کم رشد کرد.شیرین زبان شد ویواش یواش شروع به راه رفتن

کــــــــرد.در سن ۶.۷سالگی پا به مدرسه گذاشت و شروع به تحصیل علم

و دانش کرد.وسالها یکی پس از دیگری گذشت.هم اکنون به سن جوانـــی

رسیده است.و  آرزوهای بسیاری دارد. او هرســـــال اول اردیبهشت ماه را

جشن میگیرد وخیلی کم به او هدیه می دهند.

امسال دوست دارد در اول اردیبهشت ماه از دوستان وبلاگ نویس هدیه بگیرد.

به همین خاطر با افتخار و غرور تمام اعلام میکند:

 

اول اردیبهشت

...................روز تولــــد

................................من است.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:10 توسط تمدن |


 

سلام دوستان گلم

سال ۸۶ هم با تمام خوشی ها و ناخوشی ها به پایان رسید.اما ذکـــــر

چندنکته خالی از لطف نیست.

اول اينكه همين الان پرونده ي سال ۸۶ راببنديم و به بايگاني خاطراتمان

بسپاريم. و گاهگايي درسالهاي آينده جهت ياد  و تجــــــديد خاطره از آن

استفاده كنيم.

دوم اينكه اگر كدورتي هم با دوستي آشنــــــــــــايي و كسي پيش آمده .

يه جوري برنامه ريزي مثبت  انجـــــام بديم كه كدورتها و خدايي ناخواسته

 كينه ها از بين بروند و جاي آن را مهر ومحبت وصفا بگيرد.

سوم اينكه بياييد سال جـــــــــــديد را با اين نيـــت شروع كنيم كه بتوانيم

اشكي ازچشمان هم نوعي پاك كنيم وسپس لبخنــــــــــــــــــدي برلبان

 انساني بنشانيم .

باشد كه خداوند هستــــي بخش ما را در رسيــــــــدن  و اجراي اين نيات

ياري دهد.

آمين يا رب العالمين

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:44 توسط تمدن |


 

دوستان عزيزومهربان خودم

من رو ببخشيد كه نتونستم به هيچ يك از شما عيد رو تبريك بگم

آخه بد جوري وقت كم اوردم.

ولي مطمئن باشيد كه تا زنده ام هيچ كدومتون رو فرامـــــــــــوش

نمي كنم.

دوستان عزيزتر ازگلم

اميدوارم سال خوبي روگذرونده باشيد وسالي سرشار از لطف و

صفا و مهرباني منتظرتون باشه.

عزيزان خوبم

 

عيدتان مبارك

نوروزتان پيروز

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:50 توسط تمدن |


 

دوستان عزيز و گلم ســــلام

عيد سعيد باســــتانـــــي نوروز

راخدمت همه ي شما عزيـــزان

تبــــــــــــــــــــــــريـــك عرض ميكنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:39 توسط تمدن |


 

شهادت جانسوز امام هشتم

حضرت امام رضا(ع)

بر دوستداران

وپیروان صادق آن حضرت

تسلیت مــــــــــــــی گــــــــــــویم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 8:31 توسط تمدن |


 

وفات پیامبر صلح وبرابری

خاتم پیامبران الهی

حضرت محــــــمد(ص)

برتمام انسانهای دیندار

تسلیت باد.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 8:22 توسط تمدن |


 

دوستی گفت: صبر کن زیرا که صبر

کارتوخوب و زود کند آب رفته به جوی باز آرد

کارها به از آنچه بود کند

گفتم:گر آب رفته به جوی بازآرد

مــــاهــــی مـــرده را چـــه ســـود کــــــند

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:27 توسط تمدن |


 

                         فرزند فقر...

من موجودی سراپاشور...

سراپاعطش...

موجودی سراپاگذشتم...

وباهرچه شورداشتم...

هرچه عطش داشتم...

باهمه اشکهای پنهانی...

باهمه ی سیاهی سپیدی ناپذیرسرگذشتم...

سالهادربدر.

پی موجودی گشتم...

که عذر عدم قدرت مرا

نسبت به واژّّّّّه ی محترمی

که درقاموس خوشبختان روزگار...

به(شرافت)معروف است.

پذیراباشد...

 

گشتم...گشتم...

ودربی نهایت بودنهاودیدنهای بیدریغ

چه بساموجودموسوم به(مرد)که دیدم...

وبه خاطردرک مفهوم آن کلمه محترم...

تشنه لب وحسرت زده.تک تک آنها را به

آغوش کشیدم...

وازشاخسارشجرشهوت بارهوس هریک ازآنها...

خرمنی بذرروی کارنیامده ی خفت ناموس

زدای احتیاج چیدم...

وبرهرشاخه هوس هرموجود موسوم به مرد.

چون قطره بارانی افتاده ازنفس

در شب فلاکتبار یک انتظارعبث

فروچکیدم...

 

من درجستجوی موجودی بودم

که بدبختی جهل گناه مرا

بپاس خوشبختی گناهکارخویش

ندیده بگیرد...

درجستجوی موجودی بودم که...

باشرافت تهمت نچشیده ی خود...

حداقل یک شب.

بخاطر شرافت دامن دریده ی من.

درتابوت شرافت از دامن پریده ی

 من بمیرد...

 

چکارکنم؟چه بگویم؟چگونه بگویم؟

که همه مردان بخاطرفراموشی سعادت کاذب

خودشان بود که 

مرامی خواستند...

بآغوشم میکشیدند...

کام میگرفتند...

بدبختی پناهنده خودرا.بابی پناهی بخت

بدبخت من می آراستند...

 

دربیکران آفرینش.

ستاره ی ناشناخته بسیار است...

من ستاره ی ناشناخته ام...

ستاره ای آواره که...

نه پاره ی ابری داردبخاطر گریستن...

ونه فضایی بی منت.

برای یک طریق ـبعلاوه شرافت ـزیستن...

 

زندگی من.قلبی است ازسینه دورافتاده...

قلبی که میله های محبس آن کلمه محترم

وانحصاری.درشب دربدریهای یک احتیاج

بی علاج.آهنگ طپشهای تب آلودش را.

به عنوان یک هدیه ناقابل درآستانه

"شــرافتـمنـدان روزگــار"

بباد هدر داده...

نه روشنایی یکپارچه ام که بظلمت

اجتماع بتازم...

نه ظلمت یکپارچه ام که(هیچ)خودرابه

(همه چیز)روشنائیهای تصنعی

اجتماع ببارم...

گرچه نام تحمیلی من معروفه است.

اما من شرنگ سرشک آشکار یک "رازم"...

من.فقرم.نیازم...

من.محصول تاراجم...

من.احتیاجم...

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:9 توسط تمدن |