مرا از ریشه بیفکن.دلم می خواهد هیزم شکن این درخت تو باشی.
شاخه ی زنبق بودم. با عشق تو گل دادم. حالا که شاخه ای پر گل شده ام. بیاومرا
بچین.آخراگرتومرانچینی.برایم خاروگل چه فرق خواهدداشت.
آب چشمه بودم.باعشق تو ازدل سنگ بیرون آمدم. حالا که سر از سنگ خارا بیرون
آورده ام بیاومرابنوش.مرا که بلور شفاف نیز به درخشندگیم رشک می برد بنوش.
پروانه بودم. با عشق تو بال و پر یافتم.حالا که بال و پرگشوده ام.بیا و مرا در دام انداز.
بگذار آتش عشق تو بال وپرم را بسوزاند.
بخاطر تو رنج خواهم برد.زیراغمی که ازعشق تو بر دلم نشیندبرایم فرحبخش است.
نمی دانی چطور روز وشب در آرزوی هیزم شکنی تو.درآرزوی گل چینی تو.در آرزوی
عطش تو.در آرزوی آتش تو هستم.
بگذار زخم عشق تو بر دلم نشیند تا خونی را که از آن بیرون خواهد جهید چون
گوهری لعلگون ارمغان تو کنم.
بخاطر تو.درجای زیورهای عادی. گیسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست.و
بجای یاقوتهای گرانبها. دو شراره ی خون فام آتش از دوگوشم خواهم آویخت.
آنوقت. ای محبوب من.بد یدارتو خواهم آمد تا مرا در عین رنج بردن خندان بینی و
گریان در آغوشم گیری. درآغوشم گیری تا بیش از همیشه مال تو باشم.
"خوانا دایبار بورو"
شهادت علمدار کربلا
حضرت ابوالفضل العباس
تسلیت باد.
آیا هیچ وقت دلتان می خواست بگویید...خب...ادامه بده...
بنابراین ما ادامه می دهیم...
دقیق تر به ندای قلبم گوش میدادم.
بیشتر خوش میگذراندم...کمتر نگران می شدم.
می دانستم مدرسه زود تمام می شود...کارهم همینطور...وخب.فکرش را نمیکردم.
زیاد نگران طرز تفکر مردم نمی شدم.
قدر زنده دلی و پوست صاف را می دانستم.
بیشتر بازی می کردم و کمتر غصه می خوردم.
می دانستم راز زیبایی/خوش قیافگی من عشق به زندگی است.
می دانستم که والدینم چقدر دوستم دارندوباور می کردم که نهایت تلاش خود را برای من به خرج می دهند.
از احساس "عاشق بودن " لذت می بردم ونگران نتیجه اش نمی شدم.
می دانستم احتمال دارد که نشود... اما اتفاقی بهتر در پیش خواهد بود.
از اینکه مثل بچه ها باشم نمی ترسیدم.
شجاع تر می شدم.
صفات خوب هر کس را جستجو می کردم واز وجود انهادر افراد لذت می بردم.
با مردم به صرف اینکه"محبوب "هستند قاطی نمی شدم.
رقص یاد می گرفتم.
از بدنم به همان شکلی که هست لذت می بردم.
به نامزدم اطمینان پیدا می کردم.
نامزدی قابل اطمینان می شدم.
مطمئنا قدرشناس تر وشکر گذارتر می شدم.
(کیمبرلی کربرگر)
یک معلم تازه کار بنام ماری برای تدریس به منطقه ی سرخپوستان ناواجو رفت.او هر روز از ۵ دانش اموز کوچک ناواجویی می خواست که یکی از سوالات ساده ی ریاضی از تکالیف منزل خود راپای تخته حل کنند.انان بی سر وصدا انجا می ایستادند وهیچ کاری انجام نمی دادند.ماری نمی توانست علت را کشف کند.هیچ یک از چیزهایی که در دوران تحصیلی اش اموخته بود به او کمکی نکردو یقینا چنین چیزی را در دوران تدریسش در فونیکس ندیده بود.
کجای کارم اشتباهه؟ ایا ممکنه ۵ دانش اموزی رو انتخاب کرده باشم که نتونن مساله رو حل کنن؟ ماری حیرت زده با خود می گفت:نه نمی تونه این باشه.بالاخره از دانش اموزان پرسید که مشکل چیست. از پاسخ های انان درسی شگفت اور را از شاگردان کوچک سرخپوست درباره ی تصور و ارزش خود اموخت.
این طور به نظر میرسید که دانش اموزان برای شخصیت انفرادی یکدیگر احترام قائل هستند ومیدانند که همه قادر به حل مسائل نیستند. انان حتی با سن کم خود.بی معنی بودن تمایل به برد وباخت را در کلاس درک می کردند.انان معتقد بودند اگر شاگردی پای تخته انگشت نما یا خجالت زده شود هیچ کس برنده نیست.در نتیجه انان از رقابت کردن در جمع پرهیز می کردند.
وقتی ماری موضوع را فهمید سیستم را تغییر داد تا بتواندمسائل ریاضی کودک را به طور فردی بررسی کند. اما نه به بهای فدا کردن کودکی جلوی همکلاسی هایش.همه انها مشتاق یادگیری بودند اما نه به بهای فدا کردن دیگری.

