فرزند فقر...
من موجودی سراپاشور...
سراپاعطش...
موجودی سراپاگذشتم...
وباهرچه شورداشتم...
هرچه عطش داشتم...
باهمه اشکهای پنهانی...
باهمه ی سیاهی سپیدی ناپذیرسرگذشتم...
سالهادربدر.
پی موجودی گشتم...
که عذر عدم قدرت مرا
نسبت به واژّّّّّه ی محترمی
که درقاموس خوشبختان روزگار...
به(شرافت)معروف است.
پذیراباشد...
گشتم...گشتم...
ودربی نهایت بودنهاودیدنهای بیدریغ
چه بساموجودموسوم به(مرد)که دیدم...
وبه خاطردرک مفهوم آن کلمه محترم...
تشنه لب وحسرت زده.تک تک آنها را به
آغوش کشیدم...
وازشاخسارشجرشهوت بارهوس هریک ازآنها...
خرمنی بذرروی کارنیامده ی خفت ناموس
زدای احتیاج چیدم...
وبرهرشاخه هوس هرموجود موسوم به مرد.
چون قطره بارانی افتاده ازنفس
در شب فلاکتبار یک انتظارعبث
فروچکیدم...
من درجستجوی موجودی بودم
که بدبختی جهل گناه مرا
بپاس خوشبختی گناهکارخویش
ندیده بگیرد...
درجستجوی موجودی بودم که...
باشرافت تهمت نچشیده ی خود...
حداقل یک شب.
بخاطر شرافت دامن دریده ی من.
درتابوت شرافت از دامن پریده ی
من بمیرد...
چکارکنم؟چه بگویم؟چگونه بگویم؟
که همه مردان بخاطرفراموشی سعادت کاذب
خودشان بود که
مرامی خواستند...
بآغوشم میکشیدند...
کام میگرفتند...
بدبختی پناهنده خودرا.بابی پناهی بخت
بدبخت من می آراستند...
دربیکران آفرینش.
ستاره ی ناشناخته بسیار است...
من ستاره ی ناشناخته ام...
ستاره ای آواره که...
نه پاره ی ابری داردبخاطر گریستن...
ونه فضایی بی منت.
برای یک طریق ـبعلاوه شرافت ـزیستن...
زندگی من.قلبی است ازسینه دورافتاده...
قلبی که میله های محبس آن کلمه محترم
وانحصاری.درشب دربدریهای یک احتیاج
بی علاج.آهنگ طپشهای تب آلودش را.
به عنوان یک هدیه ناقابل درآستانه
"شــرافتـمنـدان روزگــار"
بباد هدر داده...
نه روشنایی یکپارچه ام که بظلمت
اجتماع بتازم...
نه ظلمت یکپارچه ام که(هیچ)خودرابه
(همه چیز)روشنائیهای تصنعی
اجتماع ببارم...
گرچه نام تحمیلی من معروفه است.
اما من شرنگ سرشک آشکار یک "رازم"...
من.فقرم.نیازم...
من.محصول تاراجم...
من.احتیاجم...

