از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب
..............................................دردمند عشق را دارو بجز دیدار نیست
مهربانان سلام
خیلی خیلی معذرت می خوام از اینکه یک ماهی رو از شما دوستان دور بودم و
نتونستــــم آنطوری که شایسته ی شما نازنینان هست بیام و عرض ادب و ارادت
کنم.خیلی خوشحالم و از همه ی کسانی که برای روز تولدم پیام گذاشتن تشکر میکنم.
می خوام چند کلمه باهاتون حرف بزنم امیدوارم دلتون نگیره.
ببینید دوستان عزیز. من روز تولد و حتی شب تولدم رو جشن گرفتم(جای همه تون سبز بود)
اما می خوام بگم نمیدونم چه ام شده بود که روز تولدم بیاد مرگ افتادم و حتی یه
لحظه هم نتونستــــــم ازش فرار کنم.می دونستم یک سال بزرگتر شدم و نسبت
به پارسال یک سال به مرگ نزدیکتر.تا وقتی که بچه بودم خوب بودغمها راهی به
درون قلبم نداشتند.از هیچ کس و هیچ چیز دلگیر نمی شدم.امــــــــــا حالا بزرگ شدم .
مسائل مهمی رو باید تو زندگیم حل کنم.مثل ازدواج و خیلی چیزای دیگه.زیاد به این
مساله فکر نکرده بودم که بالاخره یه روزی باید ازدواج کنم و زندگی رو با یکی دیگه به
طور مشترک ادامه بدم. اینها به شدت فکر من و مشغول کرده .میدونـــــــــم مشکل
همه ی جوونهاست ولی خوب چه کارش میشه کرد.
نوشته ای که به من حال خویش را بنویس
......................................................نوشتنی نبود حال من بیا و ببیــــن

